حذف شد ...
√این پست مخاطب خاصی داشت که ٬ تمــام شـد (نقطه)
√خــــرابـــم ٬ اگر کمرنگی میکنم به دل نگیرید.
√ 12/6/ 89 نوشت : 6 سال گذشت ... 7 سالـه شـد ، امروزِمــــآن .
لبریزم از وخامت ِشعــر
از کاستی ِ واژه گانی که
بر چارخانه ی پیرهنت دوختم
تو از میانه برگشتی
پیچیدی در پیچش ناباوری
من ماندم در حوالی ِ سکوت
آواره در سطرهایی که ٬
موسیقی بدیع ِشعر هایت را٬
زمزمه میکنند.
گاهی آنقدر غافلیم و غرق در بالا و پایین زندگی ، که از یاد می بریم ؛
چشمانی را که در پی نیم نگاهـی خشکیده اند ؛
دستانی را که ، کرخت شده اند از بی همدَستی ، از تنـهایی ، از غفلت ِدستان ما ؛
فراموش می کنیم ، ازدحام احساساتی را ٬ که پــُشت پلک ِروزهایمان صــَف کشیده اند
با یک "وقت ندارم" ِ کوتاه ، سر و ته قضیه را بهم سنجاق میکنیم ؛
و خیال می کنیم همین یک جملـهی ؛ دو کلمـهیی و هشت حرفی
بار ِاحساسیه تمام آن نگاهـها و دستـها را ، از شانه هامان کم می کند !
ولی غافلیم ...
غافل از وجودمان که روزگاری رنگ و گرمایی داشت و امروز ، سایـهی رقصندهیست که ، بود و نبودش دردی را که دوا نمی کند هیـچ ، گاهی باعث ِاضطراب و هراس هم میـشود .
"از یادشان بــُرده ایم یا از یادشان رفتـــه ایم ؟"
هر چه که هست ؛ حقیقت ِ این تنـهـایی از ابتدای همان دو کلمه پیداست !!
هر چقدر هم که تاب بیاورم زیر این بار و سنگینیـه این گناه
جایی ٬ تلنگری ٬ استخوانی ٬ خرد میشود از تــُردیـه احساس
و من می مانـم و غروری که راه میـکشد
بر خُشکیـــه گونـه هایی که با سیلی ؛ سرخشان کرده ام !
فلسفـهی پیچیدهیـی شده ٬ در خیال تو تاب خوردن و پیچک نشستن در ساقـه ی انگـشتانت
بی شرمُ بی کنایه از ٬ کــُنون و پس از اکنونی که تنـد و تب زده
میپیچد و می پیچاند ٬ هست و نیستم را٬
در کام ِ حــَد و حدودهای مَسدود نشین ِ در پرانتـــز ِزنیت و زبونـــی !
تنـهـاتر از پیشم انگار ؛ توف شده از دهـان ِبدبوی روزگـار
√ بـوی خـوب ٬ بـوی خـاک ٬ بـوی بــــاران ِاواســــط ِ مـرداد
وآمانده ام
در رویای ِمـحال ِآمدنت
چه بگویم از تو...
که بی تو٬
تمام میشوم.
نفس تازه کن
که دَم میزنـم به بازدَمت !
----------------------------------
پیالـه یی از خیال ِوصالت را
حوالـه ی جانم کن ٬
که شوریـه دریای آتشین ِعـَطــَشت
خشکانده٬
طراوت ِنمناک ِلـــبانـم را...
نمی ترسم از اِقرار
و از در آمیختن ِجانم
به جوانـه ی شـعر هایت
که واژه هایم
به رویای تو٬
پاورچین ـ پاورچین
تازه مـیشوند .
۲۹ تــیـــــر :
۲۶سـالــــــــه شـدم٬ امـروز ...
خــآتونِ من٬ رویدادیسـت فـرامـوش نـاشـدنـی تـلاقیـه سـالـروز ِتولدمـآن ، خوشحـالـم کـه امـروز را، تنـهـا نیـستـم.
" تـولــــدت مبـارک "
میزبان ِکلماتی ام٬
آبستن از عــریـانیه واژگان ِتو
من ٬ در میان بطالت ِخویش
پوست انداخته ام٬انزوا را
به لهجه ی آغوشت.
پنجه کشیده
بهشت ِدستانت
به دریدن ِنقاب شـــعرهایم
بنگر که چه خودآگاه
لانه میتنم٬
بر شاخسار ِ شانه هایت
منی دیگرم ٬ من
نشسته بر موج ِسکوت
نمی گنجم در این شعر
بـعضـی آدم هآ ٬ ناخـواستـه سـوق میـدهـنـدمان میان ِخـاطرات ِخیلـی قدیمـی تـر
روزهـای نوجـوانـی - دخترکِ دبیرستانـی- با دغدغـه های خاص ِآن سنین- با تمـام آن آرزوها و امـیدها و ترس ها و تـحکم ها و تـکرارها ...
تو همانی هنوز ؛ با هـمـان هیکل ٬ همـان عـیـنک٬ همـان نـگـاهِ آشنـا و همان کنـجکاویـه دنبالـه دار
فقط رنگ پیژامـه ات عوض شده ...وای که چقدر می خندیدیم به رنگ پیژامه ات ... سبز قورباغـه یی
سوژه بودی آن روزها برای تفریحـمان پسرجان :))
هنـوز هـم ٬ بـعد از سالـها ٬باعـث شـدی تا ساعتـها ٬لبخندی مـحـو میـهـمان ِلبـهای خشـکیـده ام بـاشد.
آخ که چقـدر زود گذشت آن روزهـا ـ آخ که چقـدر جـای زخـم مـانده بـر تـن ِتنـهـایــی هایمـان
آخ که چقـدر صبوریم همسایه ٬ چقدر زود بزرگـمـآن کرد زندگی ٬
چقـدر تـند قـد کشیدند پیچـک های غـم و تردید به پـای خنده هـا و هـیاهــویـمـآن ٬
چه کـودکان ِبزرگـی شدیـم هـمـســـایـه...
من همانم هنوز ؛ فقط پنـجـره ام عـوض شـده٬ زاویـه دید زَدن ِتـو و دنیایـم ٬اکنون ؛ بازتر از ۹ سـال پیـش اسـت...
انگشت به انگشت
خواب کشیده است روی تنم٬
شب و شانه هایت...
بــَند به بــَند
گشوده یی ٬
گره کور افکارم را
به سلیقه ی چشمانت...
داغ زده ٬
خــُسوف ِبوسه هایت
آسمان ِ اندامم را
وقتی ماه پنهان می شود ٬
در مماس ِگیسوانت...
چقدر کنار بیایم
پیدای سایه ات را؟!
تـاول نشسته دستانم
به لمس ِ ناتمام ِ تنت ٬
چرا دریغم میکنی ٬
دکمه ی پیرهنت را؟
√دلــــتـنـگـی٬دومـیـن بـهانـه ام بـود بـرای بـازگـشـت...
اولــین بــهـانـه ؛ خـودش خـوب مـیـدانـد٬ چـرا بـرگـشـتـم!
√متاسفانـه شـخـصـی به نـام و آدرس ِمـن ٬ در وبـلـاگ ِدوستـان٬ کـامنتـهـای تـوهـین آمـیز میـگـذارد
در واقع نـگـارنـده ی این کـامنتـها ؛ خـودش را مـضـحـکـه کرده اسـت
زیرا بـعد از این همـه مـدت ؛ دوستان٬ به خـوبـی مـرا مـی شنـاسـنـد
برفـرض هـم کـه شناخت آنـها کـامـل نـباشـد ٬ در این صـورت"مـوضوع و مـتون وبلاگ" خود گـویای خیـلـی چـیـزهـاسـت.
درد ِ بی درمـانیست... این تنـهایی های مــُزمِـــن
تا میخواهـی تمـرین نفس کشیدن کنـی
خراب میشود بر حلقومت
دست بر سینه ات مـیـکند ٬
لب هایت را از گوشـه ها به پایین مـی کشـد ٬
چانه ات میلرزد ٬
چشمانت نـم می دهـد
درد عجیبی راه میکشـد از قفسـهی سینـهات تا انگشتان دست ِچپــت
تمام این سرخ و سفید شدنـها و تقلاها شـاید دقیـقـهی طول نکشد...
آنـوقت است کـه پـهـنای صورتت بـارانی مـی شود٬
تار مـیشود چشـمـانت از خـطـوط مـوازیـه خاطرات بـه خاک نشستـه
که مثل حصاری پوشانده است طـراوت ِدنیـا را ٬ در مدار ِتـکراری هـای کــِش دارش...
چیـست این تنـهایی؟!
بشـکن دیوار سکوتـم را٬ من که آغـوش گشـوده ام برای آتشبـازیـه چشمـانت!
چـرا دریـغ میـکنـی٬ فـ.آحـشـگـ.ی ِدستـانت را؟!!
کیلومترها تاخته یی٬
میان ِفلسفه های
غــمباد کرده ی شعرم!
سوخته است ٬ این سپیده ها
از شرابه ی ِچشمانت
بتازان ٬
این آتش را...
و بسوزان
ققنوس ِآتش نشینت را...
که تمام ِطـــغیان ِطوفانیه
دریای خشونتش را ٬
به خنده ات
خوابیده ام.
پنجه های مردادی ات٬
اشاره ام میدهد به "سوختن"
خواهش ِلبهای ماه آلودت٬
پا کشیده است
بر گهواره ی تنم...
آغاز ِچشمانت٬
شوقی یست درد آلود
که لذت ِتــَـرک ِقــفس ِ
تــَنــگ ِخانه را٬
در حضور ِخدای نابینایم٬
ناب تر میکند.
√ میگویــَدَم : " تو استعداد عجيبي براي آتش داری"
√ روز ِ مادر !!!
کدام مـــ آ د ر...؟!؟!
بلنـــدتر بگو ٬ صدایت به ته ِمطبخ نمی رسد!!!
قفـس ــ قفـس است ؛ چـه فرقی میکند زریّن باشد یا زنگار گرفته؟!
وقتـی که کــِز کـُنی کـُنج ِقفس و بشماری میله هایی را کـه همیشه ٬ بر تن آبیه ِآسمانت دوخته شده اند
وقتـــی که سرگرمی ات٬ زُل زدن به آبیه بیکران و غرق شدن در عبور ِتنــد و کند ِابرک های عابرش باشد
وقتــی که تمام ِفضای بال گشودنت٬ در حجم ِکوچک قفس ٬خلاصه شده باشد
وقتی که هـمیشه٬ حسرت ِدر آغوش کشیدن آسمان را ٬با تن ِبـــی رمــَق ِبالـهایت دوره کنی
وقتـــی که زندگی بر قــُفل ِقطـــور قفست٬ خشکیده باشد و اسارت ٬با تمآم ِیاخته های تـَنت٬
پیوندی عمیق خورده باشد ؛
آنـوقت است که میفـهمی ٬ هیـچ فرقی نمی کند ؛
کاسکو باشی یا فنچی کوچک...
تو اسیری و " پرنده ی اسیر٬ دیگر پرنده نیست"
در تراس را که باز کردم٬ هجوم ِپرهای زرد رنگِ تویتی ٬ نه تنـها ناراحتم نکرد ؛ بلکه خندیدم٬ از تـه ِدل
"آزادی" نـعـمتی بود ٬که امروز نصیبت شد٬ قناریـه کوچکـم
حــتـی اگــر٬ به قیمت ِجدا شدن ِسر از تنت بود.
باور تلخیست
استثمار ِتنت
در گنجایش ِکوچک ِ
ذهن ِتب زده ام
وقتی تازه می شوم
از خواهــش ِهم آغوشی
در بستر عرق کرده ی رویایت
وقتی تاب میخورم ٬
تکه تکه میشوم ٬
در لذت های
به بار نشسته ی احساست...
باور تلخیست ٬
این همه شوق ٬
به عطر ِپیرهنت
وقتی حتی٬ رهگذر نبوده ام
کوچه یی را ٬
در کنار ِ تو
تو بودی ؟
آنکه دست کشید و بیدارم کرد!
خوابهایم همه٬
مُــعـطر از حضور ِتوست٬
سینه ام ٬ نمناک از اشکهایت
کجای آغوشم پنهانت کنم؟
تاک ِ سبز من...
در این چینش ِمداوم ِ زمان
در این ازدحام ِمحکوم به تنهایی...
هیچ می دانی٬
خوابهایم هنوز٬
تب دار ِ
رد پای توست؟!!!
وحشتیست ٬ رو به فریاد
لبـــــخنـــــــدت.
نگاهم کن...
نمی خواهم دیده ات شَــوَم
باید کاونده باشی٬
این زلال ٬
تشنه ی انعکاس ِچشمان ِتوست.
دو چشم/ یک راز
بگذار نارسیده باشیم!
کال بماند
سینه ی سرخ ِ
سیب های وصــــال
در این تاریک ُروشن ِسرنوشت.
بگذار ٬
ناچیده ات باشم...
راز ِاعجاز ِچشمانت چیست؟!
پلک که میزنی ٬ مــُعلقــــم
در فضای ِفراخ ِ نابسامانی هایم
روی که بر میگردانی
هزار تکه می شوم٬
در آینه ی دستانت...
احتیاط نبود ٬ شرط ِشکستن ِدلم!
آزادی ٬ اگر این است
من...
زندانیـه زنده به اسارتم!
√ نــــَمـــُردیم و مــآ هــَم به درد ِبی درمان ِفـــیــــلتـرزدگـی مــُـبـتـلـا شدیم
هـرچـنـد کـه ایـن مـرض بـه شـدت هـمـه گـیـر شـده
و خـواهـی نخـواهـی یـک روزی ٬ یـک جـآیـی٬ 2چـآرش مـی شـوی:دی
قسم می خورم...
بر فراز تشویش های من٬
خنجری برنده تر از
تیغ ِنگاه ِتو نیست
و غم محضی که به ژرفای جانم فرو می کند ...
بگذار
بساط ِلاجوردیه چشمانت
هنوز هم
فاتح ِشهوت ِدیوانه ی
شعر هایم باشد
اردیبهشتیه غمین ِمن !
√ ایـن پـسـت مـخـآطـب خـاص دارد و بـه مـنـاسـبـت تـولـدش در اولـیـن روز ِاردیـبـهـشـت مـآه تـقـدیـمـش شـد .
خوابم نمی برد...
سالهاست٬ هرزه گردی های
فریبنده ی چشمانت
خوابهایم را به قاب کشید
و به دیوار بلند ِحاشا کوفت.
خوابم نمی برد...
تمام گوسفندان ِدنیا
و گرگ های گرسنه ی در پی شآن
بر سقف ِرنگ پریده ی اتاقم رژه می روند
من در پی شمارش ِشان
مات و مبهوت پلک میزنم
خوابم نمی برد...
وسوسه ی هـم آغـــوشی
با تن ِعریان ِسیگارهایم
و خلسه ی رقصنده ی دود
چون فاحــشه یی مــکاره
خوابهایم را به بند میکشد
و سیگارهایم را به آتش
خوابم نمی برد...
نقش ِقاب و آن دیوار ِبلند٬
نقش ِگرگ و شکمهای دریده ی گوسفندان٬
نقش ِ سیگار و نقاشی های دودیش٬
همه هذیان های بی خوابی من است
خوابم نمی برد...
غم که می آید٬
شـــعر هم میهمان میشود
زخم های کهنه سَر٬ باز میکنند
دردهای به خاکستر نشسته
به آتشم میکشند
غم که می آید٬
تنهایی بر تن ِ خسته ام بالـه می رقصد
انزوا بر سرم آوار می شود٬
زمان منجمد میشود٬
تردید سر بر دامنم میگذارد
و دائم قصه های تکراری می بافد
غم که می آید ٬
خاطره یی دور از تو می آید٬
و اشک های گرمی که٬
پهنای صورتم را اندازه می کنند.
سـه شــنـبـه ۲۴ فـروردیـن ۸۹
بـا ریـتـم رعـد و بـاران